ما از این مطالب تو وبمون نداشتیم ولی اینو میذارم تا روزه داران عزیز یکم سر حال بیان
مردي بنام اصغر در جمعي نشسته بود ، ناگهان بادي صدا دار از او خارج شد
و جماعت به او خنديدند ، اصغر بسيار خجالت کشيد و از خدا خواست که او را
چون اصحاب کهف به خوابي هزار ساله ببرد و دعايش مستجاب شد و او پس
پس از هزار سال از خواب بيدار شد و چون احساس گرسنگي مي کرد به
نانوائي رفت و سکه اي براي خريد نان به نانوا داد .
نانوا نگاهي به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائيست
بايد مال دوران اصغر
*وزو باشد
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳:۱۵ ب.ظ توسط یاسر
|